اين روزها طنز نوشتن تبديل شده به آسان ترين كار و در عين حال سخت ترين كار ممكن. از يك طرف اينقدر سوژه ريخته كه آدم نمي دونه چه جوري جمعشون كنه. وقتي هم جمعشون مي كنه نمي دونه بايد گريه كنه يا بخنده يا بزنه تو سرش. اگه گريه كنه يا بزنه تو سرش كه ديگه نمي تونه بنويسه. اگه بخنده كه نشون مي ده خود سوژه طنزه ديگه نميشه روش كار كرد. البته قسمت آسونش همينه. يه مطلب مي نويسه يه مشت خبر بي ربط و باربط رو ميذاره كنار هم. بعدش يا زيرش يا بالاش مي نويسه: بدون شرح!
از يه طرف ديگه هم اينقدر دست زياد شده كه مخاطب فرق بين جدي و طنز رو تشخيص نميده. هر كي از هر جا قهر مي كنه ميشه طنزپرداز. فقط كافيه بره توي يه دستگاهي، سازماني، چيزي. يا نماينده يه جايي بشه. في الفور طبع غريزي طنزپردازي ايرانيش مي زنه بيرون (يعني گل مي كنه!) و مي زنه درب هر چه طنزنويسيه گل ميگيره! عنان طنز مملكت رو مي گيره دستش و حالا نتاز كي بتاز.
به قول يك شخص مهم و عزيزي كه اخيراً گفته بود: ما 100 برابر بقيه كار مي كنيم نمي دونيم چرا يك صدم بقيه نتيجه مي گيريم (!) ما هم صد برابر طنزنويسان كل دنيا سوژه داريم نمي دونيم چرا يك صدم اونا مطلب مي نويسيم! اگه كسي جواب هر كدوم از سؤالات فوق رو مي دونه به روي خودش نياره. خطريه. نگه داره پيش خودش.
لذا بدين وسيله از طرف جامعه مدعيان طنزپردازي درخواست مي كنيم عنان اين طنز رو بيخيال شين بچسبين به كارتون بذارين ما هم برسيم به كارمون. مرسي.